
بسم الله بسم الله بسم الله
به نام خدای تو خداوندی که تو را آفرید و عشق تو را ... خدا تو را، عشقت را به من بخشید ... تن ناتوان من و تاب غم و هجر تو ... مست شدم مست شدم مست شدم .... فریاد فریاد فریاد... خدایا ببین این منم.... عاشق ترین مجنون.... مجنون تر از مجنون ... دل خون............

خدایا ...
ببین ! تمام تنم حنجر شد ، فریاد فریاد از این عشق.... عقل و هوش از من ربود چه کسی تن بی رمق مرا به زمین می کشد من که ناتوان خسته ام خسته ی نفس کشیدن ... چگونه در مقابل تو با تن سلامت حاضر شوم شمشیر ها مرا دریابید بگذار از تنم فقط خون بماند ... رهگذری مرا دید فقط رد خونی باقی مانده باشد ... دیوانگی ام طعنه به مجنون زده است ....
شک کردم شک!
به تو به کرم تو ... فراموش کردم در بین طوفان بلا دست تو تکیه گاه من است ... حاجتی تاب از من ربود ...خیال کردم چشم از من برداشته ای ... دلم لرزید ... یادم نبود که چشم تو نگاه تو زندگی ام بخشیده است ... محکومم به مرگ ... تسلیمم به حبس... خبط کردم ... شک کردم ... ولی بگذار سلول حبس من چارچوب خونین نگاه تو باشد .... دست تو حصار من... بگذار میان خون باره ی دستانت حبس شوم حبس ابد......
تو را به جان مادرت زهرا مرا اینچنین نخواه .... گفته بودی بین خودمان بماند ... سکوت کنم .... نشد.... تو مولایی سروری نمی دانی ..... درد یک بیچاره ی بی نوا را نمیدانی .... تو فدای صاحبت شده ای ولی من آقا ... صاحبم غایب است... اگر بد شدم اگر نشدم آنچه تو خواستی ازمن ، سایه ی صاحب از سرم کوتاه بوده است ... تو از نفس حسین دم زده ای ....من از مهدی نامی دیده ام و بس.....
از داغ غمت تمام تنم تیر میکشد .... میدانم آخر روزی از این غم برایت می میرم .... از غم هجر تو رسوای عالمم... چشمانم نمکناک درد کربلایت شده .... دلم میسوزد که زینب بی تو روزگاری داشته است ... برای پاهای خسته ی رقیه بی تابم .... برج دیدبانیه طفل رباب تو بوده ای..... خواب دیدم عکس رخت را در ماه ..چه اندک زمانی برای غرق شدن در خیال رویت بود ...
اشک میریزم غمگین تر از همیشه ...امروز بیشتر از همیشه دلتنگم ... این دلتنگی مرا خواهد کشت ... این همه دوری قرار ما نبود ... پیر شدم از غمت لیلیه افسانه ها ....

