داشتم کارم و می کردم، تمرین های درس تحقیق در عملیات(1) رو انجام میادم،تمرکز کرده بودم، پشت درهای بسته درون اتاقی که بیشتر از هر چیزی شاید نام مبارک حضرت عباس(ع) به چشم بخوره!!!!
حساب کن تو این شرایط یهو در رو باز کرد...
منم که توی حال خودم بودم!نگاهش کردم اونم بر زد تو چشمام!!!
-ماشاالله رو رو برم نمی بینی؟؟؟؟
-چرا می بینم که اومدم !!
خندم گرفت(اخه در موقع عصبانیت خندم می گیره) گفتم باشه خوش اومدی !!!
نشست و منم دفتر دستک و جمعش کردم !!!میزمم خلوت کردم یهو دستم خورد به مبایلم از روی میزم افتاد، دوللا شدم که برش دارم تا بلند شدم دیدم نیست!!!
یهو ترسیدم بعد دیدم بللللللللللله رفته سر کتابخونه ی دربه داغون ما.....
بهم گفت: کی و بیشتر از همه دوست داری؟؟
گفتم: ریا نشه خدا!!
گفت: نمی شه دیگه کیارو ؟؟؟
گفتم: اهل بیت و سالارم و ابولفضل العباس(ع) رو دیگه!!!با تعجب و خنده گفتم یعنی نمیدونی؟؟
کلش رو خاروند یه دوری زد تو اتاقم و با نگاهای پی در پی من به ساعت ، بلند گفت نترس بابا می رم.....
یهو صندلی رو گذاشت روبروم و نشست !
گفت خسته شدی؟؟؟
گفتم اره!! از خودم بیشتر!!!
گفتش برای چی؟؟؟
گفتم: به خدا از خدا خجالت میکشم !!!!
گفت: اگه خجالت می کشی چرا سعی نمیکنی؟؟؟
گفتم یعنی چی؟؟؟
گفت چندفعه آب خوردی و نگفتی السلام علیک یا اباعبدالله؟؟؟؟
سرم و انداختم پایین!!!
یه چندقیقه ای نشست و بلا نسبت وزارت اطلاعات تا می تونست مارو بالاپایین کرد و نمی دونم چه جوری از همه ی افعال ما با خبر بود!!!!!
باز بلند شد....
گفت: ببین به قول امیر المومنین(ع) می خوای بفهمی دینداری ببین دین چقدر توی بطن و ریز فعالیت های زندگیت نفوذ کرده!! از طرفیم هیچ چیز تورو به اندازه ی عبادت به خدا نزدیک نمی کنه.....
گفت: اگه می خوای خدا بهت مباهات کنه زیاد باهاش حرف بزن....
درد دل کن....
تا می بینی یه نعمتی و بهت داده سریع سجدش و بجا بیار......خدا ساجدین رو خیلی دوست داره هاااااا...
سجده هات رو عمیق کن!
با کیفیت عمل کن، پیوسته.....
حرفاش انگار به دلم می نشست....با سرم فقط داشتم تاییدش می کردم تا اینکه یاد این شعر افتادم و بهش گفتم....
من تلخی صبر خدا در جام دارم.....صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم های کهنه اندر سینه دارم....من گرچه اینجا اشیان دارم غریبم
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
تا سرم و اوردم بالا دیدم نیستش....
به ساعت که نگاه کردم.....متوجه شدم حدود یک ساعت بود داشتم با خودم حرف می زدم.....
صلوات
