تبليغاتX
رفع الله رایه العباس

........یا رب المهدی........

 

توفیق از کف رفت و نشد که به درگاه قدر میلادت شب نشین شوم ... ولی می دانم که دانستی از غم دلتنگیه عشقت قطره اشکی خاک نشین شد !

این روزها نبودنت بارانی تر است .... کاش بودی و می دیدی که چگونه بغض حضورت در دلواپسی های

بودنم می شکند ... تو نیستی اما تمامی لحظه ها از سکوت آمدنت بهانه می سازند... می دانم که بر تاریکی   وجودم به نظاره نشسته ای چه کنم؟... چه کنم که هستم و شرمسار از بودنم ... از زندگی بیزارو گریزانم ...کاش میان سیاهی ها فرصت بندگی میافتم و از حصار زندگی رها ... نمیدانی که چقدر مرده ام ... در میان این همه بی کسی اگر تو هم نباشی .... من ......!

اینجا هیچ کس از مرگ بی صدای پاییز خبر دار نیست ... تنها تو می دانی و تو ومن چه تنهاوچه تنها به انتظار نیامدن روز دوباره ی بودنم ، نشسته ام .

مولای من

جز تو کسی حزن خیس اشکهایم را باور ندارد .... راستی قطره های باران دلم را که بر گونه هایت سیل شدو جاری ...در دامان امنت هنوز باقی داری یا که یاس های کبودت را سیراب کرده ای ؟

حلال.....

 همه اش تقدیم نسیم نگاهت ... باید بود و سوخت و هیچ نگفت .. همه را نگه میدارم تا با تمام اشکهایم سر بر زانوانت هق هق کنم ....

 مولا... یوسف کنعان ندیده ی زهرا ... اگر زود هم بیایی دیگر دیر است !

 اللهم عجل لولیک الفرج

                                                                                                            مستحق

یازهرا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:47 توسط دانشجوی همیشگی دانشگاه العباس(ع)| |